تبليغاتX
اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! تنـــــــهاترین تنـــــــهای عـــــــالم



رو سنگ قبرم بنویس :

اینجا مجال گریه نیست ..

هر کی میخواست گریه کنه ،

بهش بگو : اون دیگه نیست .

یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار

نوشتی روی دیوار ، به آرزوی دیدار

رفتم تو راه رفتن ،دلم میگفتش نرو !

نمیشنیدم انگار، من التماس دل رو!

رفتم و باز اومدم ، اما ندیدم اونو

گفتن که دیر رسیدی، داده به دنیا جونو ..

گفتم محاله ، هرگز!اون که منو دوست داره !

قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نذاره..

میگن که آرزومون ، افتاده به قیامت

من که ندارم اینقدر ، صبرای بینهایت

به عشق تو رو دیوار، منم واست نوشتم

به آرزوی دیدار ، منم خودم رو کشتم ...

منو ببخش عزیزم ! که خیلی دیر رسیدم

زیر نوشته ی تو ، یه خط سرخ کشیدم

با قطره قطره ی اشک ، با ذره ذره ی خون

به آرزوی دیدار ، منم دارم میدم جون ... .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



آرزو دارم که مرگت را ببینم

بر مزارت دسته‌های گل بچینم

آرزو دارم ببینم پر گناهی

مرده ای در دوزخی و رو سیاهی

جای اینکه عاشق زار تو باشم

آرزو دارم عزادار تو باشم

بهتر از هر عاشقی نازت کشیدم

در عوض نامردمی ها از تو دیدم

هر کجایی راه خوشبختی نیابی

راحت و بی دغدغه هرگز نخوابی

هرکجایی آب خوش هرگز ننوشی

یا لباس عافیت هرگز نپوشی

عاشقم کردی و رفتی از کنارم

رنگ پاییزی کشیدی بر بهارم

ای پری و انس و جن با تو همه قهر

مرگ تو آیینه بندان می کند شهر

جای اینکه عاشق زار تو باشم

آرزو دارم عذادار تو باشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 




مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



بدرود یارا وعده دیدار بعد مرگ

بگذار که فاش می شود اسرار بعد مرگ

گفتم به وقت مرگ نهم سر به دامانت

نگذاشتی گذشتم این کار بعد مرگ

در زندگی گر چه تو را رنج دادم

از جان عزیز تر توشدی ای یار بعد مرگ

برگورها زنان عزا دار دیده ای؟

نا گه می شوند وفا دار بعد مرگ

مگذر گل به گور من شیطنت مکن

روح مرا میازار بعد مرگ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت

التماس را توی چشمام دید و رفت

با همه خوبیهام بی وفا

رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت

دیگه دل از همه دنیا سرده

کی میگه گریه دوای درده

بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره

بس که گریه کردم چشام آب نداره

هر چی من بگم باز تمومی نداره

از غم و غصه هام

که حساب نداره

چه کنم ای خدا با دل شکسته

چه کنم با دلی که ز خون نشسته

میدونست مهرشو با جونم خریدم

اما از عشق اون جز ریا ندیدم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



هیچ كس در به درت نیست، خیالت نرسد
 
هیچ تاجی به سرت نیست، خیالت نرسد
 
هیچ شاعر صفت عاشق دلسوخته ای
 
روز و شب نوحه گرت نیست، خیالت نرسد
 
حق نداری كه بسوزانی و آتش بزنی
 
دلم ارث پدرت نیست خیالت نرسد
 
بعد از این خواه برو خواه بیا، هیچ مرا
 
كار با خیر و شرت نیست، خیالت نرسد
 
بی تو یا با تو به هر حال جهان می گذرد
 
و كسی منتظرت نیست، خیالت نرسد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



دارم می رم

رو سنگ قبرم ننویس

اسمم چی بود یا کی بودم

قاصدکا خبر ندن

عاشق تو یکی بودم

به پونه ها بگو واسم

گریه و زاری نکنن

ماهی های تو تنگ فقط

دریا رو نقاشی کنن

رنگ مشکی "غمو"

رو تن ابرا نبینم

چیه همش هی می بارین

الهی که من بمیرم

آخه مگه کجا می رم؟

همین ورا به یه سفر

خورشید خانم خوب می دونه

قبلا بهش خبر دادم

دسته گل رو قبرمو

به گلدونش پس بدید

به خاطر منم شده

به زندگیش نفس بدید

می خوام که کوله بارمو

روشونه ی عشق بذارم

دارم می رم ولی بدون

به جون تو "دوست دارم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
ز بسكه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا
در عمق سینه زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سكوت كاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



در راه دوست سر دادم و سرم  شكست      افسوس كه دوست وفا نكرد و دلم  شكست

در سينه ام غم است كه  غوغا  مي كند      هان اين قصه  شنو كه دل با تو نجوا مي كند

در عاشقي  حاجت  به استخاره  نيست       در شعر و  وصف يار جايي به استعاره نيست

در   قبلگاه  عشق  جاي  صناي  توست        تا روز  مرگ من  رسد اين دل سراي  توست

در  عشق  و شاعري  مقصود  من تويي        تا  وصل عشق  و  دوست معبود  من  تويي

در بازي و قمار عشق من مات گشته ام        روزي رسي به  من كه اسير خاك  گشته ام

در  هر نماز و طاعتي يك آرزو كنم

عاشق شوي تو دوست اين آرزو كنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



 خداي من ، به كي بگم ؟ كي بشه از دنيا برم ؟

هميشه گريونه چشام . هميشه حيرونه نگام

بگو چرا قصر وفا ، هميشه ويرونه برام ؟

مي گن جووني تو هنوز ، چي مي گي از شادي بگو

نمي دونم كه بخت من ، از راحتي نبرده بو

روزا به فكر رفتنم ، شبا دچار موندنم

انگاري جا خوش كرده غم ، توي طنين خوندنم

واسه من بي سرپناه ،هيچ سقفي پيدا نمي شه

تو اين زمونه غريب ، هيچ دلي دريا نمي شه

شبا تا صبح دعا و اشك ، روزا تا شب غم و جنون

بهار ديگه تموم شده ، اومده باز فصل خزون

نمي دونم حرف دلو چه جوري فرياد بزنم

دل مي گه بيرونش كنم ، افسوس و آه و از تنم

كاشكي كه اين ترانه ها ، هيچ جايي پيدا نمي شد

كاشكي كه بين عاشقا ، هيچ كسي تنها نمي شد

دوباره بيت آخرو ، همون غم هميشگيم

هزار تا بيتم كه بشه ، درست نميشه زندگيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



ميخوام فقط يادت بياد حرفهایی که به من زدی

ميخوام فقط بفهمی تو بد کردن رو خوب بــلدی

گفتی نگاه پنجره پر ميشه از ترانـــــــــــــمون

گفتی قناری ميخونه از فصل عاشقانــــــــمون

**********

گفتی تموم لحظه هات به ياد من تموم مــــــــيـشه

گفتی چشمهاي خوشگلت مال من تا همـــــــــيشه

چه ساده بود اين دل من , که باور کردی حرفش رو

حتی تو خواب نميديـدی پس بگيره اون عکسـش رو

حتی نذاشتــــــی واسه من يه عکــــــــس يادگاری

ببين چه ساده اون گذشت از عشــــــــق و بیقراری

**********

شايد تقصيرِ خودمِ زيــــــــــادی با تو خوب بودم

هر چی بدی کردی به من باز با تو مهربون بودم

هر کاری کردم واسه تو , اما نخواستــی تو منو

ولی درستش اين نبود , امـــــــــانتِ مـردم برو

**********

دلواپس و غمگین نباش , با غريبه آسوده باش

کاری به کارت ندارم اصلاً بــــرو بيوفت به پاش

لياقتِ تو همــــــــــــــونِ , من از سرت زياديم

تو رو با عاشقی چی کار , من از نبودت راضیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت

غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست

تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست

نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم

بهونه ای ندارم که باز برات بیارم

می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم

نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم

ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه

دستام پی بهونه برات شعر می نویسه

هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه

نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه

حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده

فاصله انگار دیگه قصه مونو سوزونده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه

با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین

درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان

کردند. سپس به او گفتند: "باید

ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و

شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به

عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم

و صبحانه را با او

می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر

دارد. چیزی را متوجه

نخواهد شد! حتا مرا هم نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه

کسی هستید، چرا هر روز صبح

برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

اما من که می‌دانم او چه کسی است ...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



گریه های تنهایی مو

هیشکی به جز خودم ندید

از هم دیگه جدا شدیم

به راه و رسم زندگی

بودن تو یه لحظه بود

رفتن تو همیشگی

حرفی نزن چیزی نگو

ففط بزار گریه کنم

می خوام با بارون چشام

فاصله رو پر بکنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود

اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت

عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر

پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



اون شب و یادت میاد می گفتی پیشم می مونی

گفتی از کارایی که کرده بودی پشیمونی

گفتی وجود نازه تو تمومه دنیای منه

اسم قشنگت اول تمومه شعرای منه

رفتی گذاشتی رفتی و منو سپردی به خدا

رفتی و گفتی بهتره قلبا باشن از هم جدا

گفتم نرو که رفتنت به قیمت مرگ منه

گفتی دلت جای دیگست این آخرین حرف منه

رفتی و از رفتن تو یه رد پا رو دل به جاست

خنده و شادی مال تو غصه این دل مال من

بگو کی بود که سر زده مهمون چشمای تو شد

منو کنار زد و خودش تموم دنیای تو شد

خوب میدونم یه روز میایی به حالت پشیمونی

میایی پیشم بهم میگی از کرده هات پشیمونی

ولی افسوس که اون روز دیگه خیلی دیره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



 یادمه خیلی وقت پیشا قنده تو قندونت بودم

قصه ی هور و پری لیلی و مجنونت بودم

یادمه دروغ نبود تو کار ما

یادمه حرفی نبود از رفتنت بی سر و صدا

نمی دونم چی به سرت اومد

یهویی رفتی و دیگه خبر از تو نیومد

من هشت ماه نشستم و چشمم به در

قلب من تو سینه داد می زد که از اون چه خبر

وقتی اومدی کلاغه پر کشید لب بوم ما نشست و سر کشید

خبر از اومدنت می داد چشای مست اون

چشامو رو هم گذاشتم گلم از دل و جون

وقتی گفتی که می خوای منو ببینی یه نظر

تو دلم گفتم خدایا نمی دونم تو می دونی چه خبر؟

کاش تو رو ندیده بودم نازنین

یا که حرفاتو نشنیده بودم نازنین

گفتی و با گفتن آتیش به جون من زدی

گفتی و با گفتنت نمک به زخم دل زدی

برو دیگه ..... برو دیگه که ندیدنت برام یه مرحمه

آتیشم زدی برو هرچی بگم بازم کمه .........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



 حرفای تو عزیزکم دیگه شنیدن نداره 

 هر چی گفتی دروغ بوده قلبم برات جا نداره

سیاه شدم با کلکات بد جوری آتیشم زدی

گفتی تا آخر می مونی !رفتی نموندی جا زدی

عاشقم کردی و رفتی و گفتی نمی مونی کنارم 

 گول تو خوردمو سوختمو ساختمو چیزی نگفتم

خنده تلخ تو مونده هنوزم تو دلم یادگاری

حالا بیا و ببین چی اوردی به روز و روزگارم

یادمه حرفای تو می سوزوند تن سرد وجودم

یادته دستای خستمو پس زدی نموندی کنارم

منی که می گفتم واسه تو می مونم شکستی غرورم

حالا می گم با تمام وجودم با تمام وجودم دوستت ندارم 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



تو منو گذاشتی و رفتی بی نشان

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن

کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم نشسته

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



الهي يك نفر بياد قلبتو مثل من كنه

بشكنه اون رو بندازه زير پاهاش لگد كنه  

خدا كنه كه يك كسي از راه دور صدات كنه

وقتي به اونجا رسيدي حتي نخواد نگات كنه

الهي خوشبختي بياد مشت بزنه به پنجرت

پنجره رو تو باز كني يكهو بياد باد ببره

الهي كه يكي بياد دستاتومحكم بگيره

فردا كه شد رها كنه حالتو كم كم بگيره

يكي بياد كه چشما تو حسابي چشم به راه كنه

بهش بگي قلبم چي شد زير پاشو نگاه كنه 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



بهش بگین بی خبرم بپرسین عشقمون چی شد ؟

چشم سیاش طرز نگاش حجب و حیاش مال کی شد ؟

اونی که تازه اومد و توی دلم خاطره شد

بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد

دیونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زد و رفت به آسمون

پر زد و رفت حتی برام خط و نشون هم نکشید

رفت و نشست رو شونه ی اون که به فکرم نرسید

بهش بگین همین روزا توی دلم می کشمش

خدا نیاره اون روز رو بیافته چشمم تو چشش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



روزهاي خيلي طلايي يادته

روز ترس از جدايي يادته

روز تمرين اشاره يادته

شب چيدن ستاره يادته

شعرهاي كتاب درسي يادته

يادته گفتي مي ترسي يادته

عكسمون تو قاب عكس رو يادته

بله ي بدون مكث رو يادته

دستمون تو دست هم بود يادته

غصه هامون كم كم بود يادته

چشم نازت مال من بود يادته

ديدن من غد قن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته

هيچ كس رو جز من نداشتي يادته

روياهاي آسموني يادته

قول دادي پيشم بموني يادته

روزهاي بي غم قصه يادته

بيبينم اول قصه يادته

عصر ابراز علاقه يادته

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته

شونه من زير بارون يادته

واسه ي خنده اجازه يادته

اونا كه ميگفتي راز يادته

يادته فالهاي حافظ تو حيات

يادته قسم‌، جون شاخه نبات

گل سرخ ها رو نچيديم يادته

يه روزي ،‌ هم رو نديديم يادته

شرط هامون سر صداقت يادته

تو مجازات خيانت يادته

پنهوني سر قرار رو يادته

تاخيرات توي بهار رو يادته

گوش نداديم به نصيحت يادته

گشتنت دنبال فرصت يادته

دستاتو ميخوام بگيرم يادته

راستي تو، بي تو ميميرم يادته

دونه دادن به كبوتر يادته

خاطرات توي دفتر يادته

فال با نيت رسيدن يادته

طعم قهوه رو چشيدن يادته

واسه فال قهوه رو خوردن يادته

روزي صد بار بي تو مردن يادته

يادته دعا ، يادته دعا زيره طاقيا

كناره بوته هاي اقاقيا

زير اون درخت گيلاس يادته

با دو تا شاخه گل ياس يادته

يادته گفتن راز به قاصدك

يادته چقدر به هم گفتيم كمك

فكر بودن توي قايق يادته

تو به من گفتي شقايق يادته

پيش هم بوديم نذاشتن يادته

اونا ما رو دوست نداشتن يادته

نامه ي بدون امضا يادته

اسم مستعار رويا يادته

طرح اون انگشتر من يادته

پاسخ مختصر من يادته

فال حافظ ، شب يلدا يادته

اسمم رو گذاشتي شيدا يادته

چيزي خواستيم از خدامون يادته

مستجاب نشد دعامون يادته

چشممون زدن حسودها يادته

چشمامون شد مثل رودها يادته

گفتي ما بايد جدا شيم يادته

گفتي بايد بي وفا شيم يادته

يه دفه ازم بريدي يادته

خط رو اسم من كشيدي يادته

گفتي عشق تو هوس بود يادته

گفتي خوب بود ولي قصد بود يادته

حلقه ،‌ من دست تو ديدم يادته

كلي سرزنش شنيدم يادته

چشم من به چشمت افتاد يادته

كاري كه دست دلم داد يادته

حالا اومدم همينجا وايسادم

كه تقاضاي تو رو جواب دادم

در اوردم از دستم انگشتر رو

جا گذاشتمش همون جا دفتر رو

اما قول دادم به قلبم و خدا

ديگه دل ندم به عشق آدما

حيف شعري كه نوشتم يادته

شعر من بدم باشه زيادته

حيف شعري كه نوشتم يادته

شعر منم بد ولي زيادته

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



باز تنها شدم
همدمی پیدا كرده بودم راه دور

دل آرام گرفت با وجود راه دور
شكوه ام خاموش شده با وجود راه دور
چشمانم آرام گرفت با وجود راه دور
باز تنها شدم
راه دور هم چاره نشد
نمی دانم این تنهایی در من جه دیده
راه دور را هم شكست داد
باز تنها شدم
باز تنها همدمم تهایی ایست
بازتنها همدمم غم تنهایی ایست
باز تنها همدمم اشك تنهایی ایست
باز تنها همدمم آه سرد تنهایی ایست
باز تنها شدم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



تو منو گذاشتی و رفتی بی نشان اما نشانی ام را برای تو می نویسم: در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم نشسته

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



ای کسی که مامور دفن من هستی، به حرف من گوش کن...

دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن

نرسیدم...

چشمهایم را باز بگذار تا همه بفهمند که چشم به راه بودم و به آن

نرسیدم...

قالب یخی به شکل صلیب بر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع آب شود

و به جای عزیزی که دوستش دارم بر سر مزارم گریه کند...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



  دو دستم را به دستت می سپارم
  تو می گویی دگر دردی ندارم
  ندارم با تو اندوهی ولیکن
  به پایان می رسد روزی بهارم
  همان روزی که گفتم درد جاریست
  و من دستت به دستی می سپارم
  تو لبخندی به عشقم می نشانی
  و می گویی دگر راهی ندارم !
  ز خاطر می بری آرام آرام
  دلم را ، خنده ام را نو بهارم
  ز یادت می رود با من که گفتی
  « تو را من تا قیامت دوست دارم »
  نمی رنجم ز دستت کار دنیاست
  به این ویرانه امیدی ندارم
  به جز عمری که نیمش رفته بر باد

  ندارم حاصلی از روزگارم
  گرم امروز عمری با تو باقیست
  فدایت می کنم تا جان سپارم
  و می خوابم به گوری سرد و آرام
  خدا باشد پناهت یادگارم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  | 



نمی دانم، نمی دانم هنگامی که می رفتی صدای هق هق گریه کردنم را می شنیدی آن گاه که از رفتنت دلم به چشمانم فرمان باریدن داد.
نمی دانم هنگام رفتنت به یاد نیاوردی که شاید در یک گوشه از این دنیا قلبی باشد که روزی آن را تصرف کرده بودی.
نمی دانم شاید فراموش کرده بودی، شاید فراموش کرده بودی آن غم ها را، آن شادی ها را، آن هیاهو را، آن گریه ها را.
شاید آن نگاه هایی را که از عشق به هم گره میخوردند فراموش کرده بودی.
شاید تو عشق را فراموش کرده بودی.
هنوز جای بوسه هایت را روی گونه هایم احساس می کنم.
هنوز عطر نفس هایت را وقتی در آغوشم بودی احساس می کنم.
هنوز ...
لحظه ی رفتنت انگار همه ی غم ها را در قلب من ریختند. انگار کشتی عشقم در ساحل تنهایی هایم لنگر انداخت.
و تو رفتی و همراه با خود دل مرا بردی.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین تنهای عالم  |